زمانی بود که وقتی به مردم ظلم می شد اعتراضی می کردند حرفی می زدند.اما اکنون هرچقدر هم که توی سر این مردم بزنی فریادی بر نمی آورند حتی صدایی هم از آن ها بلند نمی شود.نمی دانم چه بر سر این مردم آمده؟شاید از خجالت و تاسفشان است که ساکت شده اند.تاسف بر انتخابشان در ۲۸ سال پیش و اکنون که مملکت را در دست مشتی معمم می بینند خود را مقصر می دانند و جرات فریاد ندارند.اما تعجب می کنم حالا که به اشتباه خود پی برده اند چرا به بیداران دست دوستی نمیدهند؟چرا آن ها را تنها گذاشته اند؟این یکی را دیگر نمی دانم.در ذهنشان خود را همراه آزادی خواهان می دانند اما... .راست گفت شاملو که:
((ما در ذهنت می گذرد
و آن ها بر زبانت.
وای بر تو که ترسْ مرده ای ))
سخنی هم با بیداران دارم.می خواهم بگویم امید داشته باشید.شاید دیگران هم روزی بیدار شوند.باز هم از زبان شاملو می گویم:
((یکی
از دریچه ی ممنوع خانه
بر آن تل خشک خاک نظر کن:
آه اگر امید می داشتی
آن خشک سار
کنون این گونه
از باغ و بهار
بی برگ نبود.
و آن جا که سکوت به ماتم نشسته
مرغی می خوانْد
نه
نومیدْ مردم را
معادی مقدر نیست.
چاووشی امید انگیز توست
بی گمان
که این قافله را به وطن می رساند.))
