سه شنبه ششم شهریور 1386
غم هجران
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم
دل بیمار شد از دست رفیقان مددی تا طبیبش بسر آریم و دوایی بکنیم
آنکه بی جرم برنجید و بتیغم زد و رفت باز ش آرید خدا راکه صفایی بکنیم
خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست تا در آن آب و هوا نشو ونمایی بکنیم
مدد از خاطر رندان طلب ایدل ور نه کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم
سایه طایر کم حوصله کاری نکند طلب از سایه میمون همایی بکنبم
دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجاست
تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم
نوشته شده توسط باران در 8:36 AM | | لینک به این مطلب