بند1-اهورا مزدای بزرگ،بزرگترین خدایان،
او داریوش شاه را آفرید.او به وی شاهی را ارزانی
فرمود.بخواست اهورامزدا داریوش شاه(است).
بند2-داریوش شاه گوید:این کشور پارس،
که اهورا مزدا آن را به من ارزانی فرمود،زیبا،
دارای اسبان خوب،دارای مردان خوب(است).
بخواست اهورا مزدا و(بخواست) من داریوش شاه
(این کشور) از دیگری نمی ترسد.
بند3-داریوش شاه گوید:اهورا مزدا با خدایان خاندان
سلطنتی،مرا یاری کناد!و این کشور را اهورا مزدا
از دشمن،از خشکسالی،از دروغ محفوظ داراد!
باین کشور نیاید،نه دشمن،نه خشکسالی، نه دروغ!
اینرا (چون) برکتی من از اهورا مزدا با خدایان خاندان
سلطنتی در خواست می کنم.اینرا بمن (چون) برکتی اهورا مزدا
با خدایان خاندان سلطنتی بدهاد!
پ.ن:
حالا خودتون فرمانروایان قدیم ایران رو با حاکمان امروزه اش مقایسه کنید....
...
روی دفترهایم،
روی میز تحریرم،روی درختان،
روی ماسه،روی برف، نام تو را می نویسم.
روی همه ی صفحه های خوانده شده،
روی صفحه های سفید،
روی سنگ و خون و کاغذ یا خاکستر، نام تو را می نویسم.
روی جنگل و کویر،
بر آشیانه ها و گل های طاووسی نام تو را می نویسم.
روی همه ی تکه پاره های آسمان لاجوردی،
روی مرداب،این آفتاب پوسیده،
روی رودخانه،این ماه زنده، نام تو را می نویسم.
و به نیروی یک واژه،
زندگی را از سر می گیرم،
من برای شناختن و نامیدن تو،
پا به جهان گذاشته ام ای آزادی!
...
<<پل الوار>>
قهرمانی بسکتبالیست های ایرانی رو با نتیجه ی خوب 74-69 تبریک می گم.فوق العاده بودند.همه شون عالی بودند.مخصوصا حامد حدادی.بازم تبریک می گم.شاید حداقل قهرمانی این بچه ها کمبودهای ما رو توی زمینه های دیگه جبران کنه.
نه،من نمی توانم باور کنم که ما در این کشور زندگی می کنیم.ما در کشوری زندگی می کنیم که در آن سخن گفتن جنایت است.کشوری که در آن استبداد بیداد می کند.کشوری که در آن آزادی را محکوم می کنند.کشوری که در آن دانشجو را به بند می کشند. من نمی دانم چگونه می توانم کمکی به این دوستنمان -این دانشجویان زندانی-بکنم.ولی می خواهم بگویم که هر کاری که بتوانم برای آزادی این عزیزان انجام می دهم.عزیزانی که حرفشان همان حرف من،همان حرف تو بود و تنها آزادی را می خواستند.تنها عدالت را می خواهند.ولی انگار در این کشور خواستن عدالت و آزادی گناه بزرگی است و پادافره ای سخت دارد.قیمت آن زندانی شدن است.زندانی کردن این دانشجویان مخالف حقوق بشراست(که جمهوری اسلامی به آن متعهد است).ومن به شدت به این عمل اعتراض دارم و خواستار آزادی سریع این دوستان هستم.
به امید آزادیشان.
۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود
اما
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجیحیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.
به اميد آزادی تمام آزادگان در بند.
پ.ن.۱:
اگرقصد حمایت دارید، برای وبلاگ14مرداد کامنت بگذارید.
پ.ن.۲:
این نوشته رو از وبلاگ14مرداد کپی کردم.
«ــ کوتاه کنيد اين عبث را، که ادامهي ِ آن ملالانگيز است
چون بحثي ابلهانه بر سر ِ هيچ و پوچ...
کوتاه کنيد اين سرگذشت ِ سمج را که در آن، هر شبي
در مقايسه چون لجنيست که در مردابي تهنشين شود!»
(احمد شاملو)
امروز سالروز در گذشت احمد شاملو شاعر بر جسته و بیدار ایرانه
من می خواستم این روز رو به همه ی طرفداران شعر آزادی و بیداری(چرا که اشعار شاملو به تمامی خواهان آزادی و بیداری مردم
است و این را نیز خود می دانید.)وشاملو تسلیت بگم.هنوز بعد از چند سال هم این واقعه ی تلخ فراموش نشده و دوستدارانش هر ساله 2مرداد بر سر مزار او رفته و به سوگش می نشینند.یکی از آرزوهای من از نزدیک دیدن شاملو بود که متاسفانه برآورده نشد ،گرچند که شعرهایش خود توصیف کننده ی اویند و من شاملو بیشتر را از شعرهایش شناختم .شاملو شعر را برای بیداری مردم به کار می برد و می گفت:((ترجيح ميدهم که شعر شيپور باشد نه لالايي))به راستی که شعر شاملو هم این چنین است.من کوچکتر از اونم که بخوام درباره ی شاملو چیزی بنویسم و حتی نمی تونم درباره ی او چیزی بنویسم.
فقط این رو می گم که شاملو هرگز از مرگ نترسید و می گفت:((حا شا ،حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.))
و او مرگ خود را چنین می دید:
(( مرگ من سفری نیست
هجرتی ست
از سرزمینی که دوست نمی داشتم
به خاطر نامردمانش.))
پس باید برای شاملو خوشحال بود که به آرزویش رسید.
